به نام او که آفریدم
سلام
دیگه داشتم منفجر میشدم.یعنیی بهتر بگم اگه دست به کار نمیشدم و تغییر نمیکردم حالا دیگه نبودم.یا اگر بودم همون نبودم بودم.
شدم عین خزنده ها که زمستونا میخوابن پوست میندازن بعد بهار که میشه بیدار میشن میبینن یه جور دیگه شدن .یه رنگ نو ،یه طرح نو و.... .
اما من همون جسمم. همون خاکم ،اما انگار باطنم خیلی یه جور دیگه شده.
تو این چند وقت که نبودم یه نگفتنی بزرگ رو گفتم، اونم به بابام.یه گفتنی نگفته رو هم از زبون هیچکس نشنیدم.انقدر هم خبر خوب و بد بهم رسیده ، مثلا همین آخری فهمیدم برا بار چهارم ریاضی افتادم .یا مثلا حال مامانم! بد شد و یه جورایی سکته کرد.اما خدا رو شکر هم مشکل ریاضی من حل شد هم مامان داره بهتر میشه.
یه دعا کنید این یه ماه آخر سال زود بگذره منم زودتر بزرگ بشم.
راستی ... هی .... با توام ..... (.....)....
دلم برات تنگ شده بوده بود
بودم اما نبودم
سلامی به گرمی شبهای زمستون؟!
با اینکه چند وقت نبودم اما هر روز تو دلم یه پست جدید براتون میزاشتم.
نکنه ما رو از یاد ببریدا
جمعه آمد و تو نیامدی
سلام
غروب لب پنجره منتظر نشسته بودم . دوباره جمعه بود . دوباره غروب اما بازم خبری نشد.
بازم من موندم و یه دل پر درد که فقط وقتی سبک میشه که صاحبش بیاد.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگوییم
چه بگوییم که غم دل برود چون تو بیایی
تو رو خدا الهم عجل لولیک الفرج رو دم افطار فراموش نکنید
یواش یواش داره میاد
سلام
دیگه دارم روزها رو میشمارم تا بیاد.
با این که خیلی سخته ولی خب آدم اگه بخواد بهش برسه باید انتظار هم بکشه دیگه.
دلم برا نم نم بارونت یه ذره شده . صدای خش خش برگهات وقتی زیر پاهام خرد میشن هنوز تو گوشمه . یاد غروبهای قشنگت هم که میفتم دیگه زبونم بند میاد و فقط میتونم چشم انتظارت بمونم تا بیای.
درسته میگن همه روزهای خدا قشنگه ولی خدایی روزهای پاییز یه چیز دیگن.
کافی یکی مثل من یه خاطره خیلی قشنگ هم از روزهایی که برگ درختا طلایی میشن هم داشته باشه دیگه هیچ جوره نمیتونه از این فصل دل بکنه.
فقط پاییزی ها میتونن با پاییز زندگی کنن.
یا حق
درد و دل با حضرت حق
به نام داور بر حق
یگانه پروردگار ایثار و انصاف
معبودم به آسمانت که نگاه میکنم عظمتت را میبینم و به زمین که نگاه میکنم شکوه و جلالت نمایان میشود.
وقتی در ذهنم مرور میکنم که در اوج گناه وقتی دست نیاز به سویت بلند میکنم به گرمی از آمدن این بنده گناهکارت استقبال میکنی شرمنده میشوم.
گاهی میگویند انسان پل های پشت سرش را خراب مینکند ولی شرمنده خداوندگار مهربانم هستم که با هر عمل خطایی که از من سر میزند هزاران پل در پشت سرم میسازد برای بازگشت و این اوج بی انصافی است اگر چند قدم جلو نروم تا روی این پلهای بازگشت قرار گیرم.
گاه کلمات از بیان و اعداد از شمارش نعمت هایی که به من داده ای عاجزند اما میبینم بیشتر اوقات حاظر به یک شکرگذاری کوچک هم نشده ام .
دادار بی مانندم
میگویند ماه رحمتت رسیده .
باز هم آمدم . با روسیاهی تمام آمدم بگویم پشیمانم. آمده ام التماست کنم برای بخشش و گذشتن از سر تقصیراتم.
و خوشا به حال آنانی که درک کرده اند اگر با رضایت معبود خود جهان فانی را ترک کنند ، باقی بی منتهایی در انتظار آنان است.
رفقا به جایگاه خودتون پیش خدا خیلی فکر کنید.
یا حق.
یه داستان بدون شرح
به نام خداوندی که خود نیز عاشق است
وقتی دیدش یه برقی تو چشاش بود که تا اونروز نمونش رو ندیده بود. داشت از کنارش میرفت و میدونست که اگه بره دیگه باید تا آخر عمر حسرت این یه لحظه غفلت رو بخوره.دوید تا بهش رسید.نفسهاش به شماره افتاده بودن ، مونده بود چه جوری شروع کنه .اصلا اگه بر میگشت میزد تو گوشش چرا دنبالم را افتادی چی میگفت؟
ولی تصمیمش رو گرفت رفت جلو شرع کرد به گفتن . اونشب کلمات بی اختیار کنار هم میشستن و میشدن جمله های که اون به زبون میاورد تا باهاش بتونه دلش رو دست بیاره . خودش هم مونده بود این حرفها از کجا دارن میان ، چه نیرویی که باعث میشه اون بتونه این کلمات رو آنقدر راحت به زبون بیاره ولی خب همه چیز رو گفت.
اونشب وقتی میخواست بخوابه یه کلمه جدید به لغتنامه چند سطری دلش اضافه شده بود .یه کلمه سه حرفی که دیگه ایمان آورده بود میشه باهاش جادو کرد.اسم اون کلمه عشق بود.
تا همین چند وقت قبلم فکر میکرد عشق برا دیوان شمس و حافظ و شهریار اما دیگه فهمیده بود همه اینها قطره کوچیکین مقابل این دریای بی کران.
این چند سطر رو پیشکش میکنم به کسی که شاید با خوندش هزاران خاطره تو وجودش زنده بشه.
یا حق.
خدایا راضیم به رضای تو
سلام
انقدر خود خواه نباش فقط دوست داشته باش همون چیزی که خودت میخوای بشه.
اگه از خدا چیزی میخوای و بهت نمیده فکر نکن که حواسش بهت نیست و توجهی به بندش نداره یا اصلا اگه یه روز خدا چیزی رو که خیلی دوست داشتی ازت گرفت بازم بگو خدای راضیم به رضای تو چون تنها اونه که بهترین ها رو برای آدمها میخواد .
یاد یه داستان افتادم اینو بخونید و خودتون در باره حرفام قضاوت کنید.
یه روز یه گنجشگ رو شاخه یه درخت نشسته بود و ناراحت داشت به خدا شکوه میکرد
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی.
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216
التماس دعا
در رحمت به روی خلق باز است
هر کاری دستته ول کن و برو سراغش که اگه غافل بشی مثل برق و باد میگذره اونموقع است که دیگه فقط حسرت میخوری.
قربون خدا برم که انقدر بنده هاش رو دوست داره و راه همه چیز رو براشون فراهم کرده مثلا ماه رمضون رو گذاشته تا به آدما ثابت کنه گناه نکردن خیلی هم سخت نیست فقط باید بخوای.
خدا میخواد به بنده هاش ثابت کنه میشه دروغ نگفت ، میشه دزدی نکرد ، میشه گناه نکرد و .... .
اگه این ماه رمضون هم بگذره و تو عوض نشی خیلی ضرر کردی . سعی کن هر طور شده به خودت بیای . خیلی چیزها رو بزار کنار ، خیلی از عادتها رو ترک کن ، خیلی از دوستیها رو کات کن و دیگه هر چی که خودت میدونی ، هرچی که به نظرت بده و ته دلتم راضی هستی که بزاریش کنار الان بهترین وقته فقط باید همت کنی.
میبینی هنوز شروع نشده ۳ روزش رفت . چشم رو هم بزاری میبینی یه صفر اومد جلوی این سه و شد ۳۰ اونوقت که دیگه باید سیصدو شصت و پنج روز دیگه چشم انتظار باشی.
راستی یه خواهش دم دمای افطار وقتی برا همه دعا کردید و شفای همه مریض ها رو از خدا خواستید یه کوچولو هم برا ما دعا کنید
یا حق
